![]() |
![]() |
|
| خاطرات سفر به ..... |
|
... شب عاشورا بود شهر یکپارچه روضه بود وخانه یکپارچه سکوت و درد...گفتم در این تنهایی درد و این شب سوگ، بنشینم و با خود سوگواری کنم، مگر نمی شود تنها عزاداری کرد؟ نشستم و روضه ای برای دل خویش نوشتم:
در پیرامونش، جز اجساد گرمی که در خون خویش خفته اند، کسی از او دفاع نمی کند. |
|
+ نوشته شده در
شنبه پنجم دی 1388ساعت 14:44 توسط قاسم و ندا |
|
|
باز ۵ دی شد و سالروز زلزله بم. زلزله ای که جان بسیاری از هموطنانمان را گرفت. بودند کسانی هم که از زلزله نجات یافتند اما سرمای زمهریری دی ماه بم آنان را هم آغوش رفتگانشان گرداند. زلزله ای که اشک همه رو در آورد و هر کس هر آنچه داشت و نداشت داد تا تسکینی برای دل پر دردش باشد. ۶ سال از اون واقعه می گذرد اما نمی دونم آیا بم همون بم سابق شده یا نه؟ من که فکر نمی کنم. بودند کسانی که حرکت هایی رو آغاز کردند اما همه هستی گویی دست به دست هم دادند تا اونا رو دلسرد و نا امید کنند و قصه غصه و رنج رو در سرنوشت اهالی بم به ثبت برسونند. نمونش هم باغ هنر بم بود که استاد شجریان شروع کرد و بعد از چند سال به دلایل بالا پیشرفتش کند شد و الان نمی دونم سرنوشتش چی شده. بی شک یکی از کسانی که زیر خشت آوارهای بم به خواب ابدی رفت هرگز از یاد ما نمی رود. همو که "هزار جهد بکرد(م) که سر عشق بپوشد". او که از "درد عشق و انتظار " و از "به رهی دید(م) برگ خزان" خواند. آری از ایرج بسطامی که در فراقش همه " تصنیف گریه کن " برایش سر دادند. یاد و خاطره ایرج بسطامی و هزاران کودکی که مجال بسطامی شدن را نیافتند و همه هموطنانمان گرامی باد.
برسان باده که غم روی نمود ای ساقی این شبیخون بلا باز چه بود ای ساقی حالیا عکس دل ماست در آیینۀ جان تا چه رنگ آورد این چرخ کبود ای ساقی تشنه ی خون زمین است فلک وین مه نو کهنه داسیست که بس کشته درود ای ساقی بس که شستیم به خوناب جگر جامه ی جان نه ازو تار به جا ماند و نه پود ای ساقی حق بدست دل من بود که در معبد عشق سر به غیر تو نیاورد فرود ای ساقی در فرو بند که چون سایه در این خلوت غم با کسم نیست سر گفت و شنود ای ساقی (هوشنگ ابتهاج) گوش دادن به آهنگ بالا باصدای استاد شجریان هنوز اون روزهای سخت رو برام تداعی می کنه. |
|
+ نوشته شده در
جمعه چهارم دی 1388ساعت 14:24 توسط قاسم و ندا |
|
|
امشب یکی از شبهایی است که ما ایرانیا دوست داریم دور هم جمع بشیم و همه دلتنگیامونو کنار بذاریم و شادی کنیم.
بلندی یلدا مجالی برای اندیشیدن به سپیداری بلند است ٬ شادی زندگی اتان به بلندای امشب و غم هایتان به کوتاهی امروز باد ! یلدا یعنی یادمان باشد که زندگی آنقدر کوتاه است که یک دقیقه بیشتر با هم بودن را باید جشن گرفت. ![]() هزار جهد بکردم که یار من باشی
مراد بخش دل بیقرار من باشی
چراغ دیده شب زنده دار من گردی
انیس خاطر امید وار من باشی
چو خسروان ملاحت به بندگان نازند
تو در میخانه خداوندگار من باشی
از آن عقیق که خونین دلم ز عشوه او
اگر کنم گله یی غمگسار من باشی
در آن چمن که بتان دست عاشقان گیرند
گرت ز دست برآید نگار من باشی
شبی به کلبه احزان عاشقان آیی
دمی انیس دل سوگوار من باشی
شود غزاله خورشید صید لاغر من
گر آهویی چو تو یکدم شکار من باشی
سه بوسه کز دو لبت کرده یی وظیفه من
اگر ادا نکنی قرض دار من باشی
من این مراد ببینم بخود که نیم شبی
بجای اشک روان در کنار من باشی
من ارچه حافظ شهرم جوی نمی ارزم
مگر تو از کرم خویش یار من باشی
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سی ام آذر 1388ساعت 17:39 توسط قاسم و ندا |
|
|
این روزها اینجا تنها هستم. ندا و رها رو به خاطر تمدید روادید کاری نیاوردم با خودم. روزها خیلی آهسته و به کندی میگذره. ۱۵ ماه از شروع کارم اینجا میگذره. خیلی روزای آسون و سختی رو پشت سر گذاشتم اما هیچ کدوم مثل این روزها نمیشه. بی شک باید اعتراف کنم که بدونه ندا و رها یه چیزی از زندگیم کم شده چیزی که تعادل زندگیمو به هم زده. دیگه مسله سابق راحت به خواب نمیرم و بعضی وقتا خواب آشفته آرامشو ازم میگیره.
از طرفی هم، از این فرصت دارم استفاه میکنم و یه مروری روی تمام مسایل فنی و کاریم میکنم تا بیش از پیش آماده باشم. ازم خواسته شده که قرارداد کارمو برای یه ساله دیگه تمدید کنم که احتمالا قبول خواهم کرد. آخه سال آینده یه پروژه بزرگی رو قراره شروع کنیم که ۳ سال طول میکشه . داشتن تجربه ی این پروژه برام خیلی مهمه و کمکم میکنه در آینده بتونم راحت تر کارم رو عوض کنم .
چیزی که این روزها کمی نگرانم کرده اینه که بخش حفاری شرکت تو قزاقستان ثباتشو از دست داده. تو ۳ ماهه قابل حدوده ۴-۵ نفر از ما جدا شدن و رفتن. مدیره بخش هم انگار میخواد بره. اینو خیلی راحت از تغییر روش کارش میشه فهمید. رییس عادت نداره نامه ای رو بدون مطالعه دقیق امضا کنه اما اخیر حتی چشم بسته این کارو میکنه،. از ۳ ماهه گذشته ۲ ماهش مرخصی بوده و این هفته هم داره میره برای ۶ هفته. قراردادش هم به صورت رسمی آوریل تموم میشه. از طرفی مهندس ارشد که یه مرده آمریکایی به خاطره مسایل خونوادگی دیگه مایل نیست اینجا بمونه و بار ها بهم گفته قاسم شاید برم و دیگه نیام. خلاصه نمیدونم تو چند ماهه اخیر کی قراره بشه رییس و با کیا کار باید کنم و و ...
یادم نمیره حدوده ۲ -۳ ماه طول کشید تا با تیم فعلی هماهنگ شدیم و کارو پیش بردیم.
امیدوارم که هر چی میشه و هرکی میاد بازم بتونیم بهتر از الان و با انگیزه و روحیه مضاعف کار کنیم. من که همیشه یاد گرفتم در مقابله تغیرات مقاومت نکنم و باز هم مقاومت نخواهم کرد و همه چیو به خدا میسپارم. بی شک چند ماه دیگه که این متنو میخونم به نگرانی های خودم خواهم خندید. شما چی فکر میکنید؟ |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و ششم آذر 1388ساعت 0:4 توسط قاسم و ندا |
|
|
من امشب تا سحر خوابم نخواهد برد همه اندیشه ام اندیشه فرداست وجودم از تمنای تو سرشار است زمان در بستر شب خواب وبیدار است هوا آرام ، شب خاموش ، راه آسمان باز خیالم چون کبوتری وحشی می کند پرواز رود آنجا که می بافند کولی های جادو ، گیسوی شب را همان جاها، که شب در رواق کهکشان ها عود می سوزند همان جاها، که اخترها ، به بام قصرها ، مشعل می افروزند همان جاها، که راهبانان معبدهای ظلمت نیل می سایند همان جاها، که پشت پرده شب ، دختر خورشید فردا را می آرایند همین فردای افسون ریز رویائی همین فردا که راه خواب من بسته است همین فردا که روی پرده پندار من بیدار است همین فردا که ما را روز دیدار است همین فردا که مارا روز آغوش و نوازش هاست همین فردا ، همین فردا....... .....من امشب تا سحر خوابم نخواهد برد زمان ، دربستر شب ، خواب و بیدار است سیاهی تار می بندد چراغ ماه ، لرزان ، از نسیم سرد پاییز است دل بی تاب و بی آرام من ، از شوق لبریز است به هر سو ، چشم من رو می کند : فرداست سحر از ماورای ظلمت شب می زند لبخند قناری ها سرود صبح می خوانند .....من آنجا، چشم در راه توام . ناگاه : ترا ، از دور می بینم که می آیی ترا از دور می بینم که می خندی ترا از دور می بینم که می خندی و می آیی .....نگاهم باز حیران تو خواهد ماند سراپا چشم خواهم شد ترا در بازوان خویش خواهم دید سرشک اشتیاقم شبنم گلبرگ رخسار تو خواهد شد تنم را از شراب شعر چشمان تو خواهم شست برایت شعر خواهم خواند برایم شعر خواهی خواند تبسم های شیرین ترا ، با بوسه خواهم چید من امشب تا سحر خوابم نخواهد برد
فریدون مشیری
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و پنجم آذر 1388ساعت 15:24 توسط قاسم و ندا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
من معمولا زیاد سفر می رم.خاطراتم رو بخونید.
من قاسم هستم و قراره برای 2 سال در شهر آکتاو در قزاقستان کار کنم و چند ماهه اول رو باید تنها باشم بدون ندا و رها. از این به بعد از خودم و دلتنگی دوری از ندا و رها مینویسم. |
| پیوندها |
|
رها هدیه برگ ریزان دست نوشته ها یی از خلیج ذهن زیبا زندگی من آنا مامان آینده پاره ای دیدگاه شمه |
|
RSS
|